10 جولای
00:21
بابای خوبم
سلام
شما هم گاهی بی دلیل غمگین می شوید؟!
یا "گاهی" هایتان مثل من زیاد طول می کشد؟
نمی دانم چرا خیلی این اتفاق می افتد! neol می گوید وقتی این اتفاق برای کسی می افتد بخاطر این است که نمی داند چکار کند، یا بهتر بگویم کاری ندارد که بکند. می گوید آدم اگر هدف دقیق و مشخصی برای زندگی اش داشته باشد، آنقدر مار برای انجام دادن دارد و آنقدر اشتیاق برای انجام دادن آنها دارد که هیچوقت بی دلیل غمگین نمی شود.
بابا! شما هم اینطور فکر می کنید؟
امروز داشتم یکی از فیلم هایی که چند روز پیش آرمینه داده بود را نگاه می کردم.
دختر بچه ی 5-6 ساله ای نقش اول فیلم بود. ماهی اش از توی تنگ پرید بیرون و دختر یک جیغ بنفش ممتد کشید تا همه پریدند و ماهی را گرفتند و برگرداندند توی تنگ!
با خودم گفتم که چقدر "کولی" است که اینطور سروصدا راه می اندازد!
چند ساعت بعد
داشتم با مریم صحبت می کردم که یکدفعه ماهی عید ما- که مدتی است برادر کوچکمان شده و بدجوری به هم عادت کرده ایم- پرید بیرون و خودش را انداخت روس زمین!
من هم مثل نمی دانم چی! برق از سرم پرید. گوشی را انداختم و شروع کردم به جیغ کشیدن!!!
تا آنجایی که یادم می آید، حتی زمان خفه شدن مهسا هم تا این اندازه از خود بی خود نشده بودم!
بابا جان! شما هم از حرف بچه ها خنده تان می گیرد؟ یا عادت کرده اید؟ فکر می کنم هوش بشر را ارتقاء داده اید تا کارهای هیجان برانگیزتری انجام دهند. درست می گویم؟ D:
چیزهایی که من از بچه ها توی چند روز اخیر شنیده ام:
1.
کیمیا به بردیا: دوست داشتی دختر بودی؟
بردیا: نه!
کیمیا: ولی من دوست داشتم پسر می شدم
یکی دو روز بعد
بردیا به کیمیا: من دوست داشتم دختر می شدم
کیمیا: چرا؟
بردیا: چون دخترا مهربونن
2.
کیمیا: خوش بحال خدا
بعد آهی کشید و بعد از یک مکث نسبتا طولانی ادامه داد
چون لازم نیست نگران نتیجه ی امتحاناش باشه!!!
3.
جیران: مامان! اینکه می گید سزارین کرده سزارین کرده اینکه سه زارین نکرده بود، یه زارن کرده بود
مامانش: چطور مگه؟
جیران: آخه یه دونه نینی داشتن. سه تا نداشتن که
مامانش: نه جیران جون. سزارین یعنی شکم مامانشو می برن، بچه رو ازش میارن بیرون
جیران: یهنی خیلی سخته؟
مامان: آره
جیران: مامان پس یه قولی بهم می دی؟
مامان: چه قولی؟
جیران: که بچه ی منو تو دنیا بیاری
3.
خواهر بردیا چند سال از بردیا کوچیک تره...
کیمیا به بردیا: خواهرتو دوست داری؟
بردیا: نه
کیمیا: چرا؟ چون به اون بیشتر توجه می کنن؟
پ.ن) D:
4.
بردیا با عجله میاد نزدیک ماشینمون و سرشو از تو پنجره می کنه تو تا در گوشی با کیمیا صحبت کنه
بعدا فهمیدیم یه چیزی تو این مایه ها گفته بوده که...
اگه فردا بیای اینجا با هم منچسترو سرچ می کنیم!
بابا جان! ما هرچقدر بزرگتر می شویم دنیایمان بزرگتر می شود یا کوچکتر؟!
دوستت دارم، به اندازه ی بزرگترین دنیایی که تاحالا داشتم
دختر خوانده تان
جروشا

نظرات ()